چه زیان رسد تو که من هم برسم به آرزویی
راستی در ششمین جشنواره مطبوعات در استان گلستان مقام اول رشته تیتر از آن بنده شد.
جایزه اش چون خیلی نفیس بود نمی گویم!!!
این داستان چهل سرباز هم برای خود داستانی دارد. از یک طرف افسانه ای بودن داستان های شاهنامه این افتخار ایرانیان و از سویی دیگر امکانات ضعیف ما باعث شده که اگر خدابیامرز فردوسی زنده بود پیش ضرغامی ضجه می زد تا از ساخت این سریال صرفنظر کند!! صدالبته نفس عمل فوق العاده عالی است و در آن هیچ بحثی ندارم.
اما نکته ای که باعث شد تا در این پست به این سریال یکشنبه شب های شبکه دوم سیما بپردازم این فصل های مختلف داستان است. در مابین حکابات نغز و بسیار شیرین حکیم طوس حکایاتی از دلاورمردان صدر اسلام نقل می شود. در اینکه نقل دلاوری های حضرت علی کاری صواب به شمار می رود حرفی نیست اما آن گونه که از ظاهر امر پیداست عزیزان صدا و سیمایی این کار را نه به خاطر حکایت دلاوری های صدر اسلام بلکه برای کنار هم گذاشتن عرق ناسیونالیستی و اسلامی در کنار هم انجام داده اند. وگرنه داستان رستم و اسفندیار چه ارتباطی به جنگ احزاب دارد؟ داستان واضح تر از آن ایت که نیازمند برهان باشد.
چرا؟ واقعا چرا عده ای فکر می کنند یادآوری فرهنگ و پیشینه پرافتخار ایران زمین و بازشناسی اسطوره های این تمدن ایراد دارد و اگر جایی این اتفاق افتاد حتما باید حس اسلامیزه را نیز تلقین کرد؟ به نظر شما این ها با هم منافاتی دارند؟
از زمانی که این وبلاگ تاسیس شده است حتی یک پست نیز به مسائل کاریم اختصاص پیدا نکرده ولی این بار ماجرایی اتفاق افتاد که برایم جالب بود: صبح دیدم که نگهبان نیست. ظاهرا صبح خیلی زود از کارگاه بیرون رفته بود. پرسیدم کجاست؟ گفتند رفته بیمارستان. گفتم چرا؟ گفتند پسرش خودکشی کرده!! با تعجب علت را پرسیدم. یکی از بچه ها که ظاهرا رابطه نزدیکی با آن بنده خدا دارد گفت قضیه عشق و عاشقی بوده! پسر نگهبان ما و یک دخترخانمی از مدت ها پیش همدیگر را می خواستند. چند روز پیش هم بزرگترها می روند تا صحبت های اولیه را با هم داشته باشند اما ظاهرا جواب پدر دختر منفی بوده و این جواب هم به مادر پسر منتقل شده. او نیز قضیه را به پسرش گفته و نتیجه یک فاجعه بوده است: پسر به داخل اتاق خوابش می رود و رگ هر دو دستش را می زند.
البته امثال این ماجرا را زیاد شنیده ایم. از عشق و عاشقی هم همین طور. اما هنوز نتوانستم مسئله را برای خودم حلاجی کنم. این عشق واقعا چه نیرویی دارد که آدمی را که در موقع عادی با یک زخم سطحی همه را خبردار می کند وادار می کند تا شاهرگ هر دو دستش را بزند؟ این چه نیروی قدرتمندی است؟
همه مدینه را به بوی تو می پویم آخر با کدام چشم زار بزنم که نیستی و نخواستی که کس بداند یاس کبود علی در زیر کدام خاک پژمرده شده است.
می گریم و می دوم و فریاد می زنم پرستوی علی را.
یادت هست چه مشتاق بودم به آمدن به بقیع که می دانستم مادر جایی جز در کنار فرزندانش تاب نمی آورد اما نخواستی و لایق ندانستی. باران چه تند تند بر گونه هایم می بارد و منی که دیگر مدت ها است که بایرم و می دانم که این ریزش ها هیچ حاصلی ندارد. دل خشک است. مدت ها است درونش از فاطمه جز نامی نمانده است و آنهم باید که پرده ها کنار بزنی تا کم کم هویدا شود.
مدینه دل را باید بجویم. می دانم که خیلی سخت نیست. عشقت بانوی من آنقدرقدرت دارد که حتی همچون منی را اشک ریزان به کنار آن در شکسته و به یاد آن پهلوی شکسته بیاورد تا با بلندترین فریاد عمرم زمزمه کنم من به هوای بوی فاطمه آمده ام که مدینه را بپویم وباز هم نیستی.
دیروز برای برادر کوچکم که سال دوم دبستان می رود یک شماره کیهان بچه ها خریدم. وقتی خواستم پولش را به دکه دار بدهم دیدم روی جلدش نوشته دویست تومان. بی اختیار گفتم: شده دویست تومان؟! انگار یادم رفته بود که از زمانی که کیهان بچه هار را پنج تومن می خریدم حدود دوازده سالی می گذرد!
یادش بخیر. یازده دوازده سال پیش خواننده همیشگی کیهان بچه ها بودم. هر سه شنبه به عشق انتشار این نشریه از راه مدرسه به دکه مطبوعاتی فلکه امام شاهرود می رفتم و دکه دار خود می دانست پی چه آمدم. همراه با کیهان بچه ها سروش کودکان را هم می خریدم و عشقم این بود که همه مطالب را بخوانم بی آن که واوی جا بیفتد. چه دورانی بود. یادم هست که وقتی کیهان بچه ها خبر داد که قرار است برای چهلمین سالگرد انتشارش ویژه نامه ای را منتشر کند از هفته ها قبل به انتظارش نشستم و چه با شوق. دیروز نشستم و بی اختیار مجله را که حالا رویش نوشته سال پنجاه و یکم خواندم. شناسنامه اش را که نگاه کردم جز مدیرمسئول امیرحسین فردی همه عوض شدند. با خیلی از نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان از محمدرضا بایرامی بگیر تا شکوه قاسم نیا از همان روزها آشنا شدم. اما خودمانیم کیهان بچه ها هنوز بوی همان روزها را برایم می داد. یا نشریه تغییر نکرده است یا من هنوز کودک مانده ام!!
برای بار هزارم یادش بخیر.
این یک مینی مال ساده است. به قلم کسی که به هیچ وجه ادعای داستان نویسی ندارد.
***
غرور
از دور زن را مي پاييد. با خودش گفت چه با افاده راه مي رود! البته زن نير با غرور خاصي قدم بر مي داشت. و تکبر از سر تا پایش می بارید.
دوباره به زن نگاه کرد و با شيطنت خاصي زمزمه کرد: هر طور شده بايد ضايعش کنم! جاي خوبي هم دراز کشیده بود درست در مسير راهش. شمارش گام هاي زن را به صورت معکوس آغاز کرد: پنج ... چهار ... سه ... دو ... يک!
جيغ کوتاهي توجه همه را به زن جلب کرد. پای زن بدجوري روي یک پوست موز ليز خورده بود.
این سرمقاله شماره بیست و چهارم هفته نامه استرآباد - هفته نامه فرهنگی سیاسی اجتماعی و ورزشی که مدتی است در استان گلستان منتشر می شود و با توجه به سن کمش جایگاه خوبی را به دست آورده است- است که می خوانید. عنوان بنده هم در این هفته نامه سردبیر است. بین خودمان بماند هفته ای ۲ ساعت می رسم که دفتر این نشریه بروم و با مسئولان دوست داشتنی آن همنشین شوم. حال این چگونه سردبیری است بماند!
***
عمر دولت نهم هنوز به 2 سال نرسیده است اما در همین بازه زمانی اندک، گلستان، استان کوچک و سیاسی ایران، شاهد سکانداری 3 نفر بوده است. شاعری، انجم شعاع و حالا محمود زاده. صرفنظر از نوع عنوان که یکی استاندار می شود و دیگری سررست استانداری، می توان گفت که در پشت میز اتاق استاندار در سایت اداری گرگان تا به حال 3 نفر تکیه زده اند تا کارنامه محمود احمدی نژاد در مورد تغییرات نماینده عالی دولت در گلستان کمی عجیب به نظر آید.
برای نگارنده هوز مشخص نیست چرا در این کشور عرصه مدیریت به جای محلی برای استفاده از تجربه به مکانی برای کسب تجربه بدل شده و چه جالب وقتی این تجربه کسب و نوبت به بازپس دادن دروس شد نوبت به شخصی دیگر می رسد و روزگاری دیگر.
اذهان مردم از یاد نبرده است تغییرات عمده ای که تغییر دولت در ایران در نظام مدیریتی به وجود می آورد و تقریبا می توان گفت که با روی کارآمدن هر رییس جمهور، اکثر قریب به اتفاق مدیران دستگاه های اجرایی جابجا می شوند و البته که کسی هم به فکر فغان پیشرفت کشور از این همه ضربه نیست.
حال این تغییرات در دولت نهم که صرفنظر از جهت گیری سیاسی کاملا شبیه به دولت های قبلی است وقتی جالب توجه است که به چند باره رخ دهد و طی تغییراتی زودگذر این پیشرفت و توسعه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و البته مدیریتی استان مورد هجمه قرار گیرد.
سوابق یحیی محمودزاده را در خبر مربوط به این انتصاب می توانید بخوانید. این که کیست و در سابق چه می کرد البته مهم است و مورد توجه اما از آن مهمتر سرعت آشنایی استاندار جدید با محل مدیریتش است. استانی که پر است از قومیت ها و همچنین دسته بندی های مختلف که به لحاظ مدیریتی هوشمندی خاص خود را می طلبد.
گلستان گرچه در ظاهر از پتانسیل های بالقوه مدیریتی در عرصه کلان کشور برخوردار است و از وجود دو وزیر در کابینه بهره می برد اما در حقیقت هنوز تا شتاب گرفتن ضرباهنگ توسعه راه زیادی در پیش دارد. رییس سابق سازمان نقشه برداری کشور اگر به سرعت نقشی مناسب برای این استان در نیندازد و طرحی نو در نظر نگیرد ناخواسته کمک کرده است به بیشتر به چشم آمدن حلقه مفقوده نظام مدیریتی گلستان یعنی ثبات مدیریت. وی هم می تواند در ابتدای کار به تغییرات گسترده چه در عرصه استانداری و چه در قسمت مدیران دست بزند و هم می تواند با درایت از نیروهای موجود تا حد امکان بهره ببرد و کمترین تغییرات را صورت دهد.
۲- ۸۵ هم رفت. یک سال نو می آید. راستی این جمله که سعی کنیم با بهار دلهایمان را نو کنیم را چند بار شنیدید؟ خودم که دیگر خسته شده ام!! اما از مزاح گذشته
نوروز همه ایرانیان مبارک
رسول هم رفت. چه بي سر و صدا. انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش ميم مثل مادرش اينقدر سر و صدا به پا كرد. انگار نه انگار قارچ سمياش براي خيليها سم شد. انگار نه انگار كه سفر به چزابهاش را خيليها همسفر شدند. انگار نه انگار كه دغدغه نسل سوختهاش را خيليها نداشتند و ندارند. راستي! از هيوا خبري داريد؟
خبرگزاريها خيلي رسمي نوشتند: رسول ملاقلي پور كارگردان برجسته سينماي ايران در آستانه 52 سالگي براثر سكته قلبي در گذشت. اما ننوشتند كه سينماي دفاع مقدس چند سكته تا آخر كار فاصله دارد؟!
شدهاي بهانه براي گريستن. نامت يك جرقه شده است براي مايي كه انبوه دردها را در سينه داريم و ماتمزده به انتظار فرج نشستهايم. «مهدي» را كه ميشنويم اشك است كه خود سرازير ميشود بيهيچ اجازهاي و درونمان را آشكار ميسازد. چه سري است در نامت كه نه نوحه ميخواهد و نه عزاداري؛ خود مسبب اشك است در اين هياهوي درد.
آقا! طاقتي نمانده است برايم. دور و برم پر شده است از صداي رنج و مني كه دنبال سكوت ميگردم و نمييابم. از كودكي به ما آموختهاند كه آقا وقتي ميآيد كه جهان پر است از فتنه و ستم و حال كه سنمان بزرگ شده است ماندهايم كه آن آموزه ابهام داشت يا اين جهان هنوز ظرفيت ظلم و جور را دارد؟
قلم هماره كوچك مانده است در دعاهاي اينچنيني. كاري هم از دل ساخته نيست. استغاثههايش گوش فلك را پر كرده است. دستهايمان هميشه به آسمان بلند است و نواي عرشيان زمزمه لبهايمان: «عجل علي ظهورك»
شكر، واژه نخستي است كه مي نويسم و به آن سبب كه وقتي شد كه «بنويسم.» نوشتن برايم شده است نياز؛ ربط ندارد به اينكه هزاران نفر مر ا مي خوانند يا حتي يك خواننده هم ندارم. بايد بنويسم!
اين چند روز اخير كه دلمشغوليهاي «هميشگي» وقتي برايم نميگذاشت چه سخت گذشت و پياپي به دنبال فرصتي بودم كه قلم در دست بگيرم.
اكثر شبها اما در اين عالم مجازي چرخي مي زنم و در اين گردشگري سري به يك وبلاگ مي زنم. وبلاگي كه هيچگاه نشده است از خواندن مطالب آن، آن هم به چند بار، سير شوم. «ميرزاي پير شهر شما» لقبي است كه خود به خود داده است و چه برازنده. كاري هم ندارم كه ليبرال است كه البته خود به اين ليبرالي مفتخر يا با نظام عناد دارد كه خود چنين نمي گويد. «مسعود بهنود» واقعا قشنگ مي نويسد.
اين كه كيست و چه مي كرد و چه مي كند؛ فهميدنش خيلي سخت نيست. اما شب نوشته هايش را مشتركم و به محض قرار گرفتن در وبلاگ برايم ايميل ميشود؛ اين قلم واقعا جادو مي كند. ترتيب كلمات، آغازين و ختم كلام، انبوه اطلاعات، همه و همه باعث شده است تا خواندن حتي چند خط از نوشتههاي بهنود برايم برابر باشد با آلودگي به اكسيژن در يك فضاي پر از آلودگي.
نه، نگوييد كه مطلب كم خواندهاي ـكه البته قبول دارم در اين حجم پر مطلب موجودـ و نوشتههاتي ديگران را نميداني؛ بهنود چيز ديگري است.
پربيراه نيست يادي بكنم از شخصي كه در همين شهر بي شباهت به بهنود نيست. دكتر داهيآذر، كه پر بود از اطلاعات مختلف و به هوش و توان شهره. افعال ماضي را به اين دليل به كار بردم كه شايد ديگر او را نبينم به سبب بازي هاي اين روزگار.
باري پيشنهاد ميكنم به لينكهاي سمت چپ اين نوشته نگاهي بكنيد. اهل حالش اگر باشيد برايتان ثمري خواهد داشت كه...؛ هيچ. بهتر است روي لينك كليك كنيد!

سلام. همانگونه که پیشتر نوشتم هر شب در کنار منبر مسجد(!) درباره محرم انجام وظیفه می کنم و این توفیق به من دست داده است که به نوعی به خدمتگزاری بپردازم. در ابتدا هر شب گزیده ای از صحبت هایم را بر روی وبلاگ می گذاشتم. اما تصمیم گرفتم که گزیده سخنرانی های هر شب را در قالب یک پست منتشر کنم تا هم کل صفحه اصلی وبلاگ را در بر نگیرد و هم برای علاقمندان قابل استفاده تر باشد.ادامه مطلب حاوی گزیده ای از این سخنرانی ها -که فکر می کنم با قالبی نو ارائه شده باشد.- است....
**************************
ادامه مطلب

سال نو میلادی بر همه عزیزانی که بر تقویم میلادی اند! به خصوص هموطنان اقلیت ارجمندم! مبارک
غروب جمعه خورشيد هم دلتنگ تر از هميشه رنگ خون مي گيرد. چاره چيست؟ همه روز به انتظار نرگسي است كه قرار است بشكفد و رايحه اش يك دنيا را در بر گيرد. اما هر هفته نا اميدتر از قبل به پشت كوه ها مي رود. هر روز كه بر فراز اين كره خاكي قدم مي ند آنقدر پليدي و بدي مي بيند كه مطمئن شود جمعه در راه ، جمعه ظهور است،اما...
همين هفته پيش بود كه غروب تكراري، شنواي نجواي خورشيد بود: «آقا طاقتم طاق شده است، گونههايم تا نام تو را ميشنوند پذيراي اشك ميشوند و نگاهم به افق آمدنت خيره مانده است... نميآيي؟»
حمدرضا باهنر، دبير كل جامعه اسلامي مهندسين پس از سخنراني در كنگره و يك مصاحبه مطبوعاتي كوتاه مدت، به سمت ماشين ميرود و من كه ترجيح دادم در مصاحبه مطبوعاتي كوتاهش پرسشي نكنم در همين فاصله فرصت را مغتنم شمرده و از باهنر درباره آينده اين همه كش و قوس هستهاي مي پرسم. نايب رييس مجلس شوراي اسلامي معتقد است كه اين مسئله حق ماست و ما هم به اين حق رسيده ايم از اين حق نيز دفاع مي كنيم در ضمن با به رسميت شناختن اين حق، حاضر به مذاكره با نظام بين الملل نيز هستيم. باهنر نهايت اين پرونده را مثبت پيشبيني كرده و ميگويد الان هم داريم به جاهاي خوبي نزديك مي شويم.
در سالن تشريفات به اتفاق دوستان در حال استراحت پس از ناهاريم. ساعت هاي متمادي طي مسير و جنب و جوش اين چند ساعته خستهام كرده است.هنوز از دقايقي نشستن بر روي مبل هاي سالن نگذاشته است كه غفوري فرد را در حال خروج از سالن ميبينم عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام كه در سابق، دبيري جامعه اسلامي مهندسين را نيز بر عهده داشت. بلافاصله بلند مي شوم و به سمت در خروجي مي روم. غفوري فرد دعوتم را به گفتگو مي پذيرد و در حالي كه در كنارش راه مي روم واكمن را جلوي اين نامزد سابق انتخابات رياست جمهوري ميگيرم وقتي از او درباره آينده پرونده هستهاي ميپرسم مي خندد و به اطرافيانش مي گويد كه يك ناهار به ما دادند و مي خواهند اول و آخر جريان هستهاي را بگويم! پس از اين شوخي، تصريح ميكند كه آخر هر مبارزه اي به دوام افراد حاضر در صحنه بستگي دارد اگر ما هم اين مقاومت را استمرار بخشيم به قول رهبري نه تنها موفق ميشويم بلكه ميتوانيم به دنيا نيز در اين زمينه كمك كنيم عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام اعتقاد جالبي دارد : «در اين موضوع اگر غرب حقوق ملت ها را به رسميت بشناسد نه تنها بازنده نيست بلكه برنده هم هست از او درباره چگونگي باخبر شدن غرب از فعاليتهاي هستهاي كشور مي پرسم. وي معتقد است كه ما از قبل انقلاب نيز فعاليت هاي هستهاي داشتيم و من خودم درسازمان انرژي اتمي به فعاليت مشغول بودم. در حال حاضر تكنولوژي كشف اين مسائل پيشرفت كرده است مانيز در اين پرونده به مراحلي رسيده بوديم. به طور كل در هشت سال گذشته غرب متوجه اين موضوع شد.
غلامعلي حداد عادل كه به عنوان ميهمان كنگره هفتم حضور داشت پس از يك سخنراني كامل درباره سال پيامبر اعظم (ص) به بيرون از حسينيه الزهرا آمد و پشت تريبون قرار گرفت تا دقايقي به پرسشهاي خبرنگاران پاسخ دهد. رسانههاي مختلفي حضور داشتند؛ ايسنا، ايرنا، باشگاه خبرنگاران جوان، مهر، فارس، ... و البته كيمياي گلستان ! پس از چند پرسش خبرنگاران من هم سوال خود را مي پرسم؛ مدتهاي مديدي است كه كشور ما درگير پرونده هسته اي است. آينده اين همه كش و قوس هستهاي را چه پيشبيني ميكنيد؟
رييس مجلس شوراي اسلامي پاسخ مي دهد وقتي همه با هم باشيم هيچ قدرتي نمي تواند با ما مقابله كند. آينده اين پرونده خير است و به سود كشور. نگران نباشيد. حداد عادل اين را مي گويد و از خبرنگاران خداحافظي مي كند. چند ساعت بعد متوجه مي شوم كه بر خي از خبرگزاريها مانند ايرنا و فارس سوال ما و جواب حداد عادل را نيز پوشش خبري داده اند.
مدتها است كه همه رسانههاي دنيا اعم از شنيداري، تصويري و نوشتاري، يك خبر را به عنوان بخش لاينفك اخبار خود دنبال ميكنند. BBC، CNN، ABS، اسيوشيتدپرس، فرانس پرس، الجزيره، العربيه و... پر شدند از كلماتي چون Iran، Nuclar، Atom و.... تلاش ايران براي دستيابي به فناوري هستهاي آنقدر براي جهانيان مهم شده كه اغلب موارد يا در صدر اخبار بوده و يا به عنوان خبري مهم تلقي ميشود. اين امر در حالي است كه دروازهباني خبري رسانههاي ما معمولاً اين اخبار را چندان مهم نميشمارند.
اما در پس اين همه هياهوي خبري، آنچه مهم به شمار ميرود تلاش ايران براي احقاق حق خويش است. چه تلاشهايي كه در دولت اصلاحات و به فراخور زمان انجام شد و چه نيروهايي كه هماكنون براي به دستآوردن اين حق صرف مي شود، همه و همه بر اين نكته اند كه ايراني لايق پيشرفت است و سزاوار به دستآوردن دانش. در شرايطي كه همسايگان و ساكنين منطقه خود به سلاح هستهاي مجهزند مشخص نيست چرا چند قدرت جهاني خوش ندارند كه ايران حتي به فناوري صلحآميز هستهاي دست يابد. البته تاريخ نشان ميدهد كه پاسخ به اين سؤال چندان سخت نيست.
***
...روز، تهران، نماي داخلي، مجتمع امام خميني،
هنوز هفتمين كنگره جامعه اسلامي مهندسين شروع نشده است صندليهاي رديف جلو را افراد مشهور پر كردهاند از عسگر اولادي دبير سابق موتلفه تا داود دانش جعفري وزير اقتصاد. من هم در حال گشت در سالن براي يافتن شخصيتي معروف. محمد نبي حبيبي اولين انتخابم است دبير فعلي موتلفه حدود دو سالي است كه به جاي عسگراولادي آمده تا موتلفه هم جوانگرايي كرده باشد ! حبيبي با رويي باز دعوتم را به گفتگو مي پذيرد . او معتقد است همان طور كه ما به دانش هسته اي دست پيدا كرديم با مقاومت بيشتر، فناوري صلح آميز هستهاي را نيز در اختيار خواهيم داشت. اين صاحبنظر سياسي درباره روند مذاكرات هستهاي و تحريمها و تهديدها اعتقاد دارد ما عقب نشيني نخواهيم كرد و مواضع ما تغيير ناپذير است. حال آنها چه تصميمي ميخواهند بگيرند مربوط به خودشان است. حبيبي نيز درباره منشأ درز پيدا كردن فعاليتهاي هستهاي اظهار بياطلاعاتي كرده و پاسخ سؤال مرا به مقامات مربوطه ارجاع ميدهد.
اسد ا.. بادامچيان، قائم مقام حزب موتلفه اسلامي از ابتداي مراسم پيش دوست قديميش عسگر اولادي نشسته بود و حال كه قصد ترك مجلس را دارد فرصت مغتنمي است كه تا او را در راهرو بيابم و ضبط را جلويش بگيرم.بادامچيان وقتي ميفهمد كه از استان گلستان و هفتهنامه كيميا به آنجا آمدهام متعجب مي شود. نظرش را در باره آينده پرونده هستهاي ايران مي پرسم. قبل از پاسخ به مردم گلستان سلام مي كند و سپس ادامه مي دهد در حال حاضر از اروپا، آمريكا و كشورهاي غيرمتعهد پيامهايي دادهاند كه استفاده صلح آميز از انرژي هستهاي حق شماست، اما بر سر اينكه از اين حق چگونه استفاده كنيم بحث وجود دارد كه آن هم به خوشي و خوبي به نهايت خواهد رسيد. از بادامچيان ماجراي تعليق را هم مي پرسم. بادامچيان جواب جالبي دارد: اين حرف بسيار ناشيانه از سوي اصلاح طلباني مطرح شد كه مرعوب آمريكا بودند و همان موقع يعني سه سال پيش اسباب خنده شد. آنها مي گفتند قبل از اينكه آمريكا ما را وادار به تسليم و تعليق فعاليتهاي هستهاي كند خودمان آن را متوقف كنيم. در حالي كه هيچ آدم عاقلي چنين كاري نميكند. مي پرسم ما در زمان دولت مير حسين موسوي فعاليت هاي هستهاي انجام مي داديم داستان به چه طريقي لو رفت؟ پاسخ مي شنوم كه اولا از زمان هاشمي رفسنجاني ما فعاليت هستهاي داشتيم در دولت اصلاح طلبان هم ماجرا آغاز شد.مي خواستم مصاحبه را تمام كنم اما حيفم آمد كه يك سؤال كوچك از اين سياستمدار سنتي نپرسم: در شرايطي كه كشورهاي همسايه مان از بمب اتم برخوردارند چرا ما مي گوييم سلاح هسته اي نمي خواهيم؟!! اما بادامچيان به شدت برآشفت: برويد به آنان كه به شما دستور دادند اين سؤال را بپرسيد بگوييد اين چه سؤالي است؟! يعني چه ما چرا بمب نداريم؟!... خوب ديگر،حس كنجكاويم ارضا شد!!
قرار شد يك نظر سنجي بين تمام مردم دنيا انجام شود. سؤال اين بود: نظر خود درباره راه حل كمبود غذا در بين مردم آفريقا را صادقانه بيان كنيد.
اما اين نظر سنجي بدون پاسخ ماند؛ چون در آفريقا كسي نميدانست كه غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نميدانست نظر يعني چه؟! در اروپا كسي نميدانست كمبود يعني چه؟ در آمريكاي جنوبي كسي نميدانست راهحل يعني چه؟ و در آمريكاي شمالي ي كسي نميدانست صادقانه يعني چه؟
«قبل از نماز حاجت ،سه شمع سفيد كنارمان ميگذاريم . يك روغن زيتون نيز كنار آنها قرار ميدهيم بعد (نعوذبها...) 3 مرتبه سوره والتين والزيتون را ميخوانيم! سپس دستها را در روغن زيتون قرار ميدهيم. ميگوييم آرامش برگرده به خانه من! سپس 3 تا شمع را با اين روغن چرب ميكنيم . اين اعمال را سه شب انجام ميدهيم . هرشبي يك شمع را ميسوزانيم زماني كه شمع ميسوزد صلوات ميفرستيم.»
شوخي نيست اغراق هم نيست اين يكي از شيوه هاي گرفتن مراد است! پاي هر كانال آن ور آبي كه بنشيني از اين دست «مهملات» بسيار دارد. ذكر شيوه هاي مختلف و «مندر آوري» گرفتن مراد براي مردمي كه گرفتار كوهي از مشكلات هستند وآنقدر هم اطلاعات ندارند كه سره را از ناسره مجزا دانند راهي سهل براي جذب مخاطب است . البته سادهانگاري به نظر ميآيد اگر هدف اين شبكه ها وجريانات پشت پرده آنها را تنها جذب مخاطب و بيننده بدانيم! در نگاهي كلانتر وكنارهم گذاشتن قطعات پازل تلاش هاي مذهبي برخي شبكههاي «ماهوارهاي»، اهداف شوم ديگري آشكار ميشود. قبل از پرداختن به چندوچون اين ماجرا بد نيست به موردي ديگر توجه كنيد:
«سه تا شنبه بعد از طلوع آفتاب (!) و قبل از غروب دوركعت نماز به نيت توكل به خدا و توسل به قمر بني هاشم ميخوانيم بعد از نماز دو تسبيح (يعني200 عدد! ) اين شعر را ميخوانيم:
اي ماه بني هاشم خورشيد دلها عباس اي نور دل حيدر شمع شهدا عباس
عباس علي سردار اي مير علم بردار اين درد كه توميداني از روي دلها بردار»
اين «غذاها» به خورد مردم گرفتار داده ميشود ومتاسفانه هر روز هم مشتري هاي تازهاي مييابند. در يك نگاه ساده آن گونه كه شرحش رفت جذب بيننده ومخاطب در رقابت رسانهاي را ميتوان هدف اين تلاش ها ناميد . اين فرضيه هنگامي رنگ ميبازد كه واقعيت ديگري را نيز در نظر بگيريم . مدتها است اين شبكه ها ساعاتي را به پخش برنامههايي در ترويج مسيحيت به زبان فارسي اختصاص دادهاند . البته همه ساعات به ترويج دين مسيح نميگذرد برخي از زمان ها نيز تبليغ يهوديت، محتواي برنامه اين شبكهها ميشود.» فردي كه به اصطلاح روحالقدوس در او نفوذ كرده، جلوي دوربين مينشيند آيات متعددي از انجيل، تورات وحتي زبور را ميخواند بارها وبارها از كلمات زيبا ودلنشيني چون محبت، بخشندگي و ساير صفات زيباي خداوند بهره ميجويد؛ در آخر به زيركي هدف خود را به بيننده القا ميكند. در يكي از اين برنامهها فردي پس از يكساعت صحبت كردن، نتيجه گرفت كه فلسطينيان ملتي غاصب هستند وآنجا سرزمين واقعي صهونيستها هست وهر كشوري كه با اسرائيل دشمني ورزد به شكست محكوم!
اين تلاش ها براي ترويج مسيحيت ويهوديت تنها به ساعاتي برنامه اختصاص پيدا نكرد شبكه تلويزيوني 24 ساعتهاي به عنوان «تلويزيون محبت» نيز راه اندازي شد تا در تمام ساعات شبانه روز مجري اهداف صاحبانش باشد . در اين ميان از ذهن تاثير پذير و آماده دريافت كودكان نيز غافل نماندهاند و با ساخت انيميشن هايي به لحاظ كيفي نسبتاً مناسب، سعي دارند تا مفاهيم مطلوب خود را به ذهن كودك القا كنند. تبليغي كه اگر به پذيرش نينجامد بي شك به ترديدي منجر خواهد شد ميان آنچه كه از رسانههاي مختلف و البته به شيوههاي مختلف براي رد يا قبول دينهاي ديگر غير از اسلام بيان ميشود. يادمان نرود كودك در سني است كه هنوز قدرت تحقيق براي يافتن دين برتر را ندارد.
اما چرا اين همه تلاش؟ چرا اين همه سعي و كوشش براي نشان دادن همزمان جلوهاي خشن وبي پايه از اسلام و ترويج مسيحيت ويهوديت؟ اين ها را بگذاريد در كنار صحه گذاشتن هاي پياپي و مكرر رسانههاي غربي بر خشن بودن دين صلح طلب اسلام. مانند اظهارات اخير پاپ بنديكت شانزدهم در خصوص خشونت اسلام كه احساسات بسياري از مسلمانان را برانگيخت. به راستي آيا هدف همان جذب مخاطب است؟!
در واقع به قول به موسوي خوئيني ها دبير كل مجمع روحانيون مبارز «روشنفكراني كه به مذهب در بين مردم بي توجه هستند راه را به اشتباه ميروند». كمتر كسي است كه باور نداشته باشد مهمترين عامل وحدت در ميان مردم مسلمان چه به جهت «حفظ پايداري» ودر نگاهي ديگر به جهت تلاش براي رسيدن به «آرمان ها»، دين و مذهب است. تاريخ به ياد دارد كه در عصر مشروطه نخستين حركت آزادي خواهي در پشت سرمراجع انجام ميگرفت وهيچ فرد بي مذهب ديگري نتوانست جاي آنها را بگيرد . خروش ايرانيان براي مقابله با رژيم ستمشاهي نيز بي اتكا به دين قطعاً باشكست مواجه ميشد. آن روزها همه ميدانستند كه اگر سخن غير از دين به ميان آيد پايگاهي در بين مردم نمييابد.اين جايگاه دين در دل هاي مردم همواره وجود داشته است.
در جنگ سعي ميشود كه نقاط حساس و مهم مورد حمله قرار گيرد تا هدف سريعتر از پا درآيد . دشمن اين نقطه مهم را در كشور به خوبي تشخيص داده است پر واضح است شكست محقق نخواهد شد جز به از بين بردن پايداري. تميز دادن عامل پايداري چندان سخت نيست. ديني كه اين چنين مقاومت، وحدت، جوشش وخروش را به همراه ميآورد بايد مورد حمله قرار گيرد. تضعيف اين دين در قلب هاي مردم به خصوص جوانان و نوجوانان اگر در كوتاه مدت پاسخ ندهد بي شك در دراز مدت اهداف را بر آورده خواهد كرد پس همه توان رسانهاي بايد بر اين نكته متمركز شود. جداي از شبيخون و تهاجم فرهنگي كه علاوه برانجام وظيفه خود به مدد دين ستيزي نيز ميآيد هدف قرار دادن دين وتضعيف آن ودر مقابل، معرفي و تبليغ دين هاي ديگر نيز بايد انجام شود.
نيازي به گفتن نيست كه اين نقشه ميگيرد اگر برخي از مسئولان فرهنگي، كماكان در خواب باشند. دست روي دست گذاشتن و يا توجه بيش از حد به «موضوعات كم اهميت» تنها جاده صاف كردن براي دشمن است. دشمني كه كار خود را به خوبي ميداند.

شب؛ فرصتي ديگر را پديد آورده است! انبوه گناهان را فقط صورتهاي اشكي ياراي شستن ندارند. هق هق گريه و تكان شانه، شايد مسكني باشد براي دلهاي زخم خورده گناه تا براي لحظاتي به پاكياش فكر كني... آخر دل پاك چيز ديگري است!
كلامش را كه بر سر مي گيري به ياد آر همه سال را كه فرصت داشتي و فرصت سوزاندي... به ياد آر همه شبها را ميتوانستي «قدر بداني» و اغلب را، حتي براي اذان صبحش به پا نخواستي.كلامش را كه بالاي سر ديدي بدان كه بايد زبان سر و دل يكي باشد... مگر مي شود كه زبانت فاطمه را بخواند و دلت، پهلوي شكسته زهرا را به هيچ؟! مگر مي شود كه بر زبان علي بگويي و بر دل غير علي؟ مگر مي شود شب ضربت خوردن مولا باشد و يادي از مولا نباشد؟ آخر چگونه ميتوان علي را به شفاعت گرفت در حاليكه مظلوميتش را نديد؟ آن هنگامهاي كه فزت و رب الكعبهاش گيتي را شكافت آنگونه كه فرقش شكافت و تويي كه ميماني با اين همه يتيمهاي كوفه كه دوباره يتيم شده اند چه كني؟ راستي يتيمي هم مراتب دارد! با عدل كه بيشتر از همه امشب يتيم شد چه؟! فكر ميكني ميشود كه آبروي علي را شفيع درگاه حق بگذاري و يادت نباشد كه نالههاي حسن و حسين در دل شب عجب مظلوميتي داشت؟
امشب اگر چشمه هاي چشمانت خشك است، اگر سدهايي از گناه را بر جلوي رودهايش ساختهاي، بدان كه شكستن خيلي سخت نيست! سد كه بشكند، تويي و شكستن بغض... تويي و هجوم سيلاب اشك... آنگاه است كه هقهق، زيباترين ترانهها مي شود!
ميدانم! شايد بيانديشي كه خشكترين رودها از آن توست... مني كه حتي نام شهر دوست را نميدانم چگونه نشان از كويش بگيرم؟ مني كه گناه هماره همدمم بود و ناپاكي قرينم، چگونه به درگاه پاك نشينم؟ مني كه...
همه را به كناري نِه! به ياد آر كه اگر بزرگترين گناهان هستي را مرتكب شدي باز هم كسي هست كه بزرگياش از همه آنها بيشتر است.
تو هم بيا! تو هم ميتواني گونهها را باراني كني و دل را سرسبز. خيلي سخت نيست. بادهايي از رحمت دوست ميخواهد و ابرهايي از جنس توبه؛ اولي كه هميشه ميوزد... تويي و ساختن دوم!
... و من گم شدم. به همين راحتي! نشاني را تازه ياد گرفته بودم. نميدانم چه شد كه به اين زودي يادم رفت.نميدانم بايد از حافظهام گلايه كنم يا از صاحبخانه كه احتمالاً راضي نبود! واي... خداي من! چه ميگويم؟ او كه خود برايم كارت دعوت فرستاد. نه! بايد از همان حافظه گله كنم. البته او هم تقصيري ندارد. مگر چه قدر توان دارد اين «بنده خدا»؟! وقتي از او ميخواهم كه همه دلمشغوليهايم را به ياد بسپارد معلوم است كه ديگر آن «تكهكاغذ» را نميبيند.
آه...! چه قدر احتياج دارم به آن خانه. دلم پر شده از اين همه «شلوغي خيابان»! خانه خودم هم كه هيچ... خيلي فرق با بيرون ندارد. تازه من از حافظه گله دارم! خدايا چگونه ميتوانم دوباره آن نشاني را به دست بياورم؟ تازه آن هم فقط نشاني محله بود! هنوز خود خانه را نيافته بودم.
خدايا! به روال هر سال كه هم مومنانت را دعوت ميكني و هم براي امثال من كارت دعوت ميفرستي ما هم دعوتيم. اين همه هم از رمضان گذشته است... اما چه كنم؟ كاغذم گم شده است!
